... اللهم صل علی فاطمه و ابیها... وبعلها و بنیها...وسرالمستودع فیه  بعدد ما احاط.... به علمک: ای که داری به دل امید بهشت..نام زهرا بود کلید بهشت...پيش شهدا دست من و دامن زهرا ... آن روز در آن هول و فزع بر سر آن جمع  ...نشنود گوشت ز رضوان جز سلام و مرحبا ... چون به حب آل زهرا روي شستي روز حشر ..
یکشنبه ٧ آذر ،۱۳۸٩
سوریه!!!!!

سلام.

مثل خواب بود.

نمیدونم چطوری طلبید، ولی طلبید.رفتم...خوش گذشت....وای که عجب سفری بود...فراموش نشدنی.

رفتم، سوختم و میسوزم.

یاحق!!!!

مرز عشق

سه‌شنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٩
توکل بر خدا!!

سلام.

این ماه عجیب تو کارم گیر افتاد عجیبناراحت.....خدارو شکر

دست به هرکاری میزدم خراب میشد.پی هرکاری میرفتم درست در نمیومد.خنثی

نمیدونم خیلی دلم گرفته بود....گفتم یعنی چی شده؟

یکی از دوستان که خیلی محترم هست برام، این شعرو برام خوند:

خداوند چو بندد زحکمت دری...........ز رحمت گشاید در دیگری.قلب

حتما همینطوره.....توکل بر خدا.

خدایا اگر ناشکری کردم منو ببخش.اصلا بیخود کردم... چه معنی داره...تازه دلمم گرفته داره مهمونیتم تموم میشه...نمیدونم درست ازش استفاده کردم یا نه..سوال

یا اینکه فقط گرسنگی وتشنگی رو تحمل کردم.ولی.........خجالت

دعا کنید کار درستو انجام بدم و این گیرا باز شه.البته اگر به صلاحه خودِ خودشه.

متشکرم.

 

مرز عشق

سه‌شنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٩
سفرنامه!!

سلام.

اونموقعه ها که میرفتیم مدرسه میگفتن بنویسید تابستون رو چیکار کردید؟یعنی یه انشا باید مینوشتیم.چشمک

دوست داشتم الان در مورد تابستون بنویسم...یعنی از تیر ومرداد.

اینجا تابستوناش خیلی گرمه،به طور وحشتناک.ناراحتبنابراین ما واسه ٢٣ تیرماه برنامه مسافرت رو چیدیم.

قرار شد خونواده ما(من وهمسری)وهردوی خواهرام با همسراشون و بچه هاشون بریم.

من از قبل نقشه رو آماده کردم.مسیر سفر رو گفتم واون شهرایی رو که میخواستیم بریم یه مقدار اطلاعات از اینترنت وهمکارام گیر آووردم.فک میکنم خیلی به دردمون خورد.از خود راضی

روز سه شنبه صبح همسری شبکار بود وشبش سرکار بود..منم همه وسایلای سفرو آماده کردم وصبح ساعت ۶:٣٠ دقیقه رفتم بنزین زدم وحرکت کردم بسوی شرکت همسری.باهم حرکت کردیم تا جم من پشت ماشین بودم..بعد خودشون نشستن.رفتیم شیراز ونهار شیراز بودیم وباآبجیا حرکت کردیم..عصر حرکت کردیم وشب رو آباده موندیم.نیشخند

فردای اونروز حرکت کردیم وبه ترتیب از این شهرها گذشتیم.لبخند

بروجن.شهرکرد(پل زمان خان وکلی آب بازی)قلب.وشب رو رفتیم داران(یخ زدیم به تمام معنا)استرسفردا حرکت کردیم ورفتیم بروجرد،خیلی دوست داشتم خرم آباد رو بگردم ولی برنامه مسافرت خرم آباد نبود.ناراحت

بروجرد نهار خوردیم..چندتامون دوست داشتیم بریم کرمانشاه،خواهر زادم که تازه تو مدرسه از همدان خونده بود هی میگفت بریم همدان میخوام برم هکمتانه ببینم بریم غار علی صدر ببینمقلب.وخلاصه منم مثل همیشه میگفتم هردوش رو میخوام برم...من اصولا تو سفر پر اشتها هستم...همه جا میخوام برم.نیشخند

قرعه کشی کردیم وشد کرمانشاه ولی خواهر زادم ناراحت شد و گفتیم باشه رفتیم همدان...عصر رسیدیم همدان رفتیم گنجنامه وتله کابین گنجنامه چقد خوش گذشت.خیال باطل

بعد از گنجنامه گفتیم بریم علی صدر.رفتیم علی صدر وفردای اونروز رفتیم غار علی صدر..خدااااااااااای من چقد قشنگ بود وآدم اونجا بیشتر به بزرگی خدا پی میبرد.قلب..یادش بخیر چقدر توغار تو اون قایقا اذیت کردیم با خواهرام...وهمسری هم که کمک بود تا قایقا رو حرکت میدادن وپدال میزد وما صداش میکردیم ناخدا..نیشخندغار رو دیدیم ورفتیم یه گوشه دنج و سرسبز نهار خودیم.رفتیم همدان.

اونجا به هکمتانه..باباطاهر..ابوعلی سینا ودر آخر هم به عباس آباد رفتیم.خیلی خوش گذشت.شب رو همدان موندیم وفردا حرکت کردیم رفتیم کرمانشاه...همونی که من میخواستم.نیشخند..بیستون وطاق بستان و آبشار وبازارو ....... دیدیم ومن توی بازار واسه این گیوه های کوچولو خودمو میکشتم.قلب

فردا حرکت کردیم واسه سنندج..چقد تو راه دیدنی بود...آلوچه گرفتیم اووووووووووف چه آلوچه ای بود،قلب رانندگی در سنندج افتضاح بود..چندتا جای دیدنی سنندج رو دیدیم و حرکت کردیم برای سقز واز سقز رفتیم بانه...بماند که همسری به هر شهری میرسیدم یه لغت از اونا کش میرفت ومدام تکرار میکرد..از کردها کورَکَ یاد گرفته بود وهی تکرار میکرد...رفتیم بانه شب خوابیدیم..فردا صبح رفتیم خرید،من چیزی نخریدم،چون از خرید توی مسافرت وجاهایی مثل بانه که فقط پاساژ برای خرید هست خیلی خوشم نمیاد.لبخند

ولی خواهرام کلی خرید کردند...بعد از خرید حرکت کردیم برای تبریز..از میاندآب من نشستم پشت ماشین..وای این مردا چقد غر میزننقهر...وقتی خودشون پشت ماشینن هرچقد سرعت برن که عیب نداره،تا ما میشینیم هی میگن فقط ١١٠ حق داری بری...عصبی میشدم ولی کو گوش شنوانیشخند... تبریز که رسیدم جامو دادم به همسری ورفتیم ائل گلی(شاه گلی)..خوب بود..٣تا پیتزا رو دقیقا ١:١۵ طول کشید تا آماده کردن.ابلهوبه دقیقا میگفتن دگیگا وهی خواهر زادم میگفت واااااااااااای مامان اینا به ق میگن گ...مردیم بس گفتیم ملیکا هیسسس..ساکت.فردا رفتیم خانه قاجار,مقبراشعرا,بازار تبریز وای من دیونه تابلو فرشا بودم خیلی قشنگ بود خیلیییییییی و بعد رفتیم روستای کندوان تبریز.....روستای که توی سنگا خونه ساختن خیلی قشنگ بود.قلب..واز کندوان گلوله کردیم برای سرعین...وای خدا سرعین یخچال بود یخچالتعجب...فردا سرعین بودیم ویه روستای که فک کنم اسمش گیله دره(آب گازدار)اونجا بود رفتیم...از سرعین رفتیم اردبیل ولی توی شهر نرفتیمناراحت و راهو کج کردیم برا گردنه حیران....نهار گردنه بودیم وکلی تمشکو آلوچه و.....خوردیم...از حیران رفتیم آستارا(اوووووووووووووف شرجی)البته بدتر از اینجا نبودا.چشم..بازارچه رو دیدیم وخوابیدم ووقت تنگ آمدو ما مجبور شدیم برگردیم،من دوست داشتم شمال رو هم دوباره بگردم خوب خوب...ولی از دست این کار.دیگه مرخصی تموم شده بودناراحت..از رشت گلوله کردیم برای شیراز...ساعت ١٢ ظهر از رشت حرکت کردیم و۴صبح شیراز بودیم...مردیم.ابله

ولی سفر خیلی خوبی بود...الهی شکر خیلی خوش گذشت...همکارمون اومده بودن خونه تا عکسا رو ببینن...هی میگفتن آئو مارکوپولو ومارکوپولوهه اینجا کجاست....نیشخند

بازم دلم سفر میخواد...من کلا سفر خونم هراز چند گاهی کم میشه.نیشخند..انشاالله سفر بعد فقط مشهد هست..قلب.احتمالا تو شهریور...انشاالله.خیال باطل

 

 

مرز عشق

شنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸۸
مهربونم:دلم گرفته.

خدایا خیلی دوست دارم باهات راحت حرف بزنم راحت راحته...بدور از هر گونه کلک دروغ ریا نمیدونم خیلی چیزای دیگه ولی نمیشه....هی این وسطاش می لغزم.

 خدایا چرا امروز اینقده دلم گرفته...چرا فقط منتظرم یه چیزی بشنوم یا ببینم وبزنم زیر گریه...

خدایا دلم برات گرفته..میدونی چرا؟اخه یعنی چی؟چه معنی میده شما اینقده خوب باشی ها؟من میخوام بدونم واسه چی؟ وقتی من خودم گاهی اوقات دلم از خودم بهم میخوره شما چطوری منو تحمل میکنی ها؟

وقتی من اینقده از دست خودم کلافه میشم که نمیدونم چکار کنم اینقده از خودم حالم بهم میخوره که دوست ندارم حتی 1ثانیه دیگه روی زمین باشمسبز شما چطوری تحمل میکنی من باشم...ها؟چرا اینقده خوبی؟بابا اعصبام از دست خوبیهات خورد شده؟

 چرا من باید اینقد خوش به حالم بشه بخاطر داشتن تو..وتو اینقده بد به حالت باشه بخاطر من ها؟چرا من اینقده باید مایه اذیت شما بشم ها؟ که فرشته هاتم بهت بگن...

 ببین خدا ,چرا وقتی از 100بارکار اشتباه کردن 1بارشم که دعوام میکنی باز مهربونتر از مامان بابام میای و نازمو میکشی؟ها؟چرا ؟ 

مگه شده تاحالا منم بخاطر کارای اشتباهی که انجام دادم؛باعث شدم دلت بگیره بیامو ازت عذر خواهی کنم ها؟بیامو نازتو بخرم؟

 چرا وقتی من یه چیزی رو که میخوام ازت تا بهت میگم سریع بدون معطلی بهم میدی ...تازه گاهی اوقات هنوز بهت نگفته فقط تو دلم آرزوشو میکنم بهم میدی ولی تو از من چندتا چیز مگه بیشتر خواستی ها؟

من هرکاری میکنم که اونایی رو که تو میخوای انجام بدم نمیتونم...یه روز ها یه روز نه.

 از خودم خسته شدم...از خودم بدم میاد..تو چی؟بدت میاد از من؟نمیخوای زجرم بدی؟نمیخوای به حسابم برسی؟هااااااااا؟

 میدونم میدونم .آهای خدا میدونم که میگی نه.میگی نه من دوست دارم.تو عزیز منی. خدایا بیا جونمو بگیر وبزار یکی از اینایی که همیشه ناراحتت میکنن کم بشن....

خدایا خفه شدم...کاشکی الان خونه بودم...کاشکی سرکار نبودم تا راحت این بغض قشنگو که این دفعه گویا فقط و فقط واسه تو گرفته نه چیز دیگه ای رو باز کنم.نگران

 به خودت قسم دوست دارم...ولی نمیدونم چرا اینقده ابله هستم..آخداااااااااقلبخجالت

مرز عشق

چهارشنبه ۱ مهر ،۱۳۸۸
عسلویه

سلام.

دیر دیر دیر دیر دیر کردم.

زندگی در عسلویه خوب است..کار در عسلویه خوب است.

همه چیز در همه جا اگر خوب ببینی خوب است اما تنهایی هممممممم خوب است ولی اذیت میکند.

وقتی هست قدرشو نمیدونی.وقتی نیست میگی کاشکی یود.

بیا دلم تنگته.

الان دلم گرفته فقط دوست داشتم یه چیزی بنویسم که نوشتم...خب دلم میخواست نوشتم ای بابا خب دوست دارم.

فعلا

مرز عشق

یکشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٧
یوزار سیف.

فرا رسیدن ایام حزن انگیز محرم الحرام تسلیت باد

سلام.

میدونم دیر به دیر آپدیت میکنم..اما دوستان اینبار که غریب شدم جای خیلی باحالی غریب شدم واسه خاطر همین دسترسی به اینترنت نداشتم.یعنی تلفن نداشتیم.

البت بگم که الان تلفنمون هم وصل شده واگه خدا بخواد قراره اتفاقایی بیفته ومن دائم الآنلاین بشم.

خب بگذریم الان اومدم شیراز..یه هیئت کوچیکی داریم تو محله که خیلی عند حاله...

امشب مداحمون یه حرف خیلی باحالی زد که سوختمو میسوزم و خواهم سوخت

وگر گرفتمو الو گرفتمو گرفتمو گرفتمو گرفتم.افسوس

دیشب که جمعه بود ویوزار سیف داشت یه عده نیمده بودن مجلس..

فرمودند: اینقد که اهمیت دادی نیای به مجلس تا یوسف پیامبرو ببینی همین اندازه هم اهمیت میدی که گناه نکنی و دل یوسف زهرا(س)را نشکنی..سوال

اینقده که منتظر جمعه ها هستی تا یوسف پبامبر شروع بشه،یک ذره هم به این فکر میکنی که جمعه ها روز آقاست.روز ظهور آقاست.سوال

اینقده که شور میزنی که وااای زودی ساعات ١٠ بشه یوسف پیامبرو ببینی یک زره هم میگی غروب اومد ولی یوسف زهرا نیومد؟غروب آومد ولی آقام نیومد؟گریه

من که با این حرف آتیش گرفتم،شماها رو نمیدونم.

راستی به وبلاگ یکی از رفقا سر زدم دیدم رو اسم وبلاگ من نوشته لندن ودیگر هیچ.

فک نمیکنم همه حرفام در مورد لندن باشه...خیلی خوشم نیومد خلاصه.متفکر

التماس دعا..

یاحق!

 

مرز عشق

چهارشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٧
زندگی مشترک!!!

سلام...

فک کنم ١ هفته دیگه بیشتر میشه ٢ماه که ازدواج کردم ولی از ۶٠ روز فقط ١٠ روزش رو باهم بودیم...عجب زندگی هست...

هرکی بهمون میرسه میگه خب شما که اینطوری هستید چرا مراسم گرفتید به این زودی..

تازه عروسی کردیم که ٣روز بعدش رفت سرکار شهرستان...مصاحبه اونجا قبول شده بود.

خب خداحافطی کردیم ورفت ..مامانش کلی گریه میکرد که تازه عروسی کردید ولی من اصلا رو خودم نمیذاشتم ولی انصافا سخت بود...خجالت

بعد یه مهمونی دادم واسه دوستای دانشگاهیمون با مراما که خودم آشبزی نکردم ومادرشوهرم که خدا بهش عمر باعزت بده که واقعشیطانا مادر خوبی هست واسم اومد وغذا درست کرد اخه من بلد نبودم...یعنی میترسم.

بعد از اون مامانم اینا رو مهمونی دادم آخه داداشم اینا داشتن میرفتن از ایران ودوست داشتم دور هم باشیم...اونم آبجیم اومد ودرست کرد....عجب کدبانویی هستم منخنده

وبالاخره بعد از دوهفته اقا اومدن...من هیچ گلایه ایی نداشت...خداروهم شکر میکردم که تو مصاحبه قبول شد وکار به این خوبی رو گیر آورد...وباز فقط ١هفته بیش هم بودیم که اونم همش مهمونی دادن ورفتن بود.

ولی یه مهمونی دادیم که دوستامون بودن...ولی خودم آشبزی کردم..اونا ازم خواستن که خودم آشبزی کنم...وخواهش کردن از هیچکی کمک نگیرم منم نگرفتم.انصافا عالی شده بود خودم باورم نمیشد.خوشمزه

وشب جمعه هم یه افطاری دادیم به بچه های هیئت که خونواده هامون رو هم دعوت کردیم که خیلی باحال بود اخه بعد از افطاری یه مراسم توب گرفتیم واسه حضرت زهرا(س)..البته همش تو بارکینگ بود چون خونه آبارتمان هست وجا نبود..

به قول بچه ها گودبای بارتی...اخه من یک شنبه داشتم میومدم لندن واقا هم داشتن میرفتم سرکار...(دوهفته کار و١هفته رست)..این ١هفته ایی هم که اومده بود,اومده بود رست یعنی.

فرداش باهاش خداحافظی کردم رفت سرکار شهرستان...منم ساکمو بستمو فرداش اومدم بحرین وبعد هم لندن...

مادرشوهرم هم فقط گریه میکرد وازم خواهش میکرد زود برگردم..

والان دوهفتس اینجام وتا ۵شنبه هفته آینده اینجا هستم وجمعه میرم ایران که فقط جمعه شب با همیم وباز اون فرداش میره سرکار ومن باز تنهامقهقهه

عجب زندگی باحالی...البته بعد از اون فک کنم اوکی بشیم چون شرکت اونجا بهمون خونه خوبی داده و

این خونه رو میدیم اجاره ومیریم که دیگه باهم باشیم...البته باز تابستون من بر میگردم لندن...عجب زندگی...خنده

ولی من هیج ناشکر نیستم وخدارو شکر.تشویق..خیلی هم خوبه...الهی شکرت به خاطر همه چیزهایی که بهم دادی...از همش راضیم وهمش عالی هست....زندگیم شوهرم کارش اخلاقش و..........

خب این شبا دعا یادتون نره..

یاحق

مرز عشق

شنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٧
دوباره غربت!!!

سلام.

دوباره بعد 1هفته میرم دیار غربت

از همین حالا استرس گرفتتم...ایییییییش خستم شد.

چقد دوست داشتم ماه رمضون اینجا باشم ولی حیف...

خیلی دعام کنید همه شبا به خصوص شبای قدر...

تا بعد...

یاحق!!!

مرز عشق

چهارشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٧
 
 

زجاده های خطربوی یال می آید:

گفتم میای بریم شاهچراغ،گفت جلسه دارم نمیتونم..اگر جلسه زود تموم شد باشه،بعد از چند دقیقه باز زنگ زدم دیدم گوشیش خاموشه.
بلند شدم برم طرف حسینیه..نرسیده به در که اون صدای مهیب وشنیدم.
شوک بهم وارد شده بود..عموم زنگ زد سریع که بیا بیرون از حسینیه میگن بمب گذاشتن.گفتم من نرفتم
فقط نگاه میکردم داشتم دیوونه میشدم..وقتی یکم آروم شدم رفتم طرف بچه ها..دوستامو دیدم،همه تقریبا خوب بودن ولی چشماشون قرمز بود وچادرشون خاکی.وقتی میگفتم چی شد فقط سرشن تکون میدادن اشک میریختن ومیگفتن نمیدونم
اصلا مامان بابام یادم نبودن که شاید نگرانم بشن..
عصر بهم گفتن بیا بریم خونه خاله،گفتم نه میخوام برم شاهچراغ(ع)،دوستام مشهد بودند،یکیشون هم همون شنبه داشت میرفت مدینه.
فقط نگاه میکردم ودنبال بچه ها میگشتم،یکی گریه میکردو میگفت وای داداشم،یکی از بچه ها عقد بود  نشسته بود رو خاکا وتندتند نفس میزدو میگفت مامان مامان..دنبال شوهرش میگشت..موبایلش زنگ زد خودش بود،گویا گفته بود سالمم،با لبخندی که رو لبای لرزونش اومد گفت شکــــــــــــر وشروع کرد به گریه کردن..این میون پسر۱۲ساله ایی بود که میدوید طرف حسینیه..اومدن جلوشو بگیرن گفت ولم کنید آبجیم داخله وگریه!،یکی میگفت فلانی آبجیمو ندیدی؟همینکه میگفتی نه،میگفت یازهرا(س)!!
خلاصه هرکی دنبال یه عزیزی بود..دیدم موبایلم زنگ خورد برادر شوهرم بود،سالمی؟آره،به مامانت اینا زنگ بزن
نمیگرفت،یواش یواش هاج وواج داشتم میرفتم سرخیابون آقایی...هرکاری کردم نمیگرفت...رسیدم فلکه معلم...دیدم پشت سرهم دارن زنگ میزنن،سالمی سالمی سالمی ؟زنگ زد گفت خوبیییییییی؟گفتم آره...گفت ای بابا تو که کشتی همه رو.خندیدم
از معلم تاهمت میدویدم..تامامان اینا زنگ زدند،باگریه مامانم میگفت مرضی مرضی..گفتم جانم
وقتی رسیدم خونه بابام درحالو باز کرد منو که دید با گریه گفت کشتیمون بابا...تاحالا بابام رواینطوری ندیده بودم بغلم کرده بودند با مامان وفقط شکر شکر میگفتن وگریه...دیگه طاقت نیوردم
بعد که آروم شدن گفتم نمیدونستم اینقد عزیزم براتون باز بابام گریه کرد گفت نذر کردم که چیزت نشده باشه..خندیدم گفتم ای بابا افتادید تو خرج بادمجون بم که آفت نداره باز گریه...داشتم داغون میشدم..نمتونستم بخوابم.همش فکرم پیش بچه ها بود..از اونروز تاحالا این بغض داغونم کرده..گلوم درد گرفته
تا میای اشک بریزی مامان از من زودتر شروع میکنه ومیگه مامان آروم باشه...از روزی که تشیع شدن،همش دلم تو گلزار...همون عصر سه شنبه گفتم منو میبری گلزار،گفت نه،امروز رفتم دانشگاه تا دور باشم از جو خونه،تو سرویس دانشگاه داشتم به شب اول بچه ها فکر میکردم؟بچه ها کی اومد بالا سرتون؟
نجمه،سرت رو گذاشتی تو دامن مادرم زهرا.(س).اههههههههههههه اینجا هم نمیشه کاری کرد تا حاا این بغض داره خفم میکنه..بازعصری یکی از آرزوهام بود برم گلزار اما اصلا نمیشد حرفش زد...فقط منتظرم کی فردا میشه ۵شنبه تا برم..
خیلی دارم حرف میزنم ولی دلممممم پره..کاشکی کاشکی کاشکی .......

**********

زجاده های خطر بوی یال می آید
کسی از آنسوی مرزمحال می آید
 
صدای کیست؟خدایادرست می شنوم؟
دوباره بوی صدای بلال می آید
 
ز بس فرشته به تشییع
لاله آمدو رفت
صدای مبهم برخورد بال می آید
 
مپرس از دل خود:
لاله ها چرا رفتند؟
که بوی کافری از این سوال می آید
 
بیا وراست بگوِِِ،چیست مذهبت؟ای
عشق!
که خون
لاله به چشمت حلال می آید
 
به لحظه لحظه ی این روزهای
سرخ قسم
که بوی
سبزترین فصل سال می آید!!!

مرز عشق

سه‌شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥
محرم!!

سلام.

اومدم بگم اونايی که ايران نيسن جاشون خاليه..امسال ماه محرم تو ايران وای نميدونيد چه حاليه.

واسه اولين شب محرم که ديدم تو حسينيه نشستم ودارم به سخنرانی آقا سيد گوش ميدم هنوز باورم نميشد بازم ايرانم ومحرمم رو تو حسينيه سيد الشهدا عزاداری ميکنم.

خيلی خوشحال بودم وهمش داشتم به دوستم که حالا اونطرف آب هستن فکر ميکردم.

به بچه هايی که از پالتاک مراسم رو داشتن به طور مستقيم گوش ميدادن...واسه همشون دعا کردم.

وقتی رسيدم خونه،بلند داد زدم خداجونم شککککککککککککککرت که اينجام.آبجيم گفت خل شدی؟چته؟

گفتم آره،نميتونست درکم کنه...ولی وقتی واسش گفتم که غربت چيه وما اونجا چطوری عزاداری ميکرديم،بغض گلوشو گرفت.

نميدونيد چقدر بو محرم مياد اينجا.اکثر مغازه ها پرچم مشکی يا حسين(ع)زدند جلو مغازشون و

نوار مداحی گذاشتن،تاکسيا هم همينطور.اکثرا لباس مشکی به تن دارند.

صدای يا حسين حسين هيئت ها بلند شده،تو خيابونا دور ميزنن وزنجير ميزنن.امام حسين(ع)از همشون قبول کنه انشاالله.

خدا جونم شکرت که محرم زنده هستم وواسه حسينت(ع) دارم عزاداری ميکنم.

جا همه اونايی که نيسن خاليه.به يادتونم.

راستی اينم عکس خواهرزاده ام هست..سه سالش هست.مليکا خانم.

 

قربون همتون...التماس دعا..ياحق

مرز عشق