|
یکشنبه ٧ آذر ،۱۳۸٩ سوریه!!!!! سلام. مثل خواب بود. نمیدونم چطوری طلبید، ولی طلبید.رفتم...خوش گذشت....وای که عجب سفری بود...فراموش نشدنی. رفتم، سوختم و میسوزم. یاحق!!!! سهشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٩ توکل بر خدا!! سلام. این ماه عجیب تو کارم گیر افتاد عجیب دست به هرکاری میزدم خراب میشد.پی هرکاری میرفتم درست در نمیومد. نمیدونم خیلی دلم گرفته بود....گفتم یعنی چی شده؟ یکی از دوستان که خیلی محترم هست برام، این شعرو برام خوند: خداوند چو بندد زحکمت دری...........ز رحمت گشاید در دیگری. حتما همینطوره.....توکل بر خدا. خدایا اگر ناشکری کردم منو ببخش.اصلا بیخود کردم... چه معنی داره...تازه دلمم گرفته داره مهمونیتم تموم میشه...نمیدونم درست ازش استفاده کردم یا نه.. یا اینکه فقط گرسنگی وتشنگی رو تحمل کردم.ولی......... دعا کنید کار درستو انجام بدم و این گیرا باز شه.البته اگر به صلاحه خودِ خودشه. متشکرم.
سهشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٩ سفرنامه!! سلام. اونموقعه ها که میرفتیم مدرسه میگفتن بنویسید تابستون رو چیکار کردید؟یعنی یه انشا باید مینوشتیم. دوست داشتم الان در مورد تابستون بنویسم...یعنی از تیر ومرداد. اینجا تابستوناش خیلی گرمه،به طور وحشتناک. قرار شد خونواده ما(من وهمسری)وهردوی خواهرام با همسراشون و بچه هاشون بریم. من از قبل نقشه رو آماده کردم.مسیر سفر رو گفتم واون شهرایی رو که میخواستیم بریم یه مقدار اطلاعات از اینترنت وهمکارام گیر آووردم.فک میکنم خیلی به دردمون خورد. روز سه شنبه صبح همسری شبکار بود وشبش سرکار بود..منم همه وسایلای سفرو آماده کردم وصبح ساعت ۶:٣٠ دقیقه رفتم بنزین زدم وحرکت کردم بسوی شرکت همسری.باهم حرکت کردیم تا جم من پشت ماشین بودم..بعد خودشون نشستن.رفتیم شیراز ونهار شیراز بودیم وباآبجیا حرکت کردیم..عصر حرکت کردیم وشب رو آباده موندیم. فردای اونروز حرکت کردیم وبه ترتیب از این شهرها گذشتیم. بروجن.شهرکرد(پل زمان خان وکلی آب بازی) بروجرد نهار خوردیم..چندتامون دوست داشتیم بریم کرمانشاه،خواهر زادم که تازه تو مدرسه از همدان خونده بود هی میگفت بریم همدان میخوام برم هکمتانه ببینم بریم غار علی صدر ببینم قرعه کشی کردیم وشد کرمانشاه ولی خواهر زادم ناراحت شد و گفتیم باشه رفتیم همدان...عصر رسیدیم همدان رفتیم گنجنامه وتله کابین گنجنامه چقد خوش گذشت. بعد از گنجنامه گفتیم بریم علی صدر.رفتیم علی صدر وفردای اونروز رفتیم غار علی صدر..خدااااااااااای من چقد قشنگ بود وآدم اونجا بیشتر به بزرگی خدا پی میبرد. اونجا به هکمتانه..باباطاهر..ابوعلی سینا ودر آخر هم به عباس آباد رفتیم.خیلی خوش گذشت.شب رو همدان موندیم وفردا حرکت کردیم رفتیم کرمانشاه...همونی که من میخواستم. فردا حرکت کردیم واسه سنندج..چقد تو راه دیدنی بود...آلوچه گرفتیم اووووووووووف چه آلوچه ای بود، ولی خواهرام کلی خرید کردند...بعد از خرید حرکت کردیم برای تبریز..از میاندآب من نشستم پشت ماشین..وای این مردا چقد غر میزنن ولی سفر خیلی خوبی بود...الهی شکر خیلی خوش گذشت...همکارمون اومده بودن خونه تا عکسا رو ببینن...هی میگفتن آئو مارکوپولو ومارکوپولوهه اینجا کجاست.... بازم دلم سفر میخواد...من کلا سفر خونم هراز چند گاهی کم میشه.
شنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸۸ مهربونم:دلم گرفته. خدایا خیلی دوست دارم باهات راحت حرف بزنم راحت راحته...بدور از هر گونه کلک دروغ ریا نمیدونم خیلی چیزای دیگه ولی نمیشه....هی این وسطاش می لغزم. خدایا چرا امروز اینقده دلم گرفته...چرا فقط منتظرم یه چیزی بشنوم یا ببینم وبزنم زیر گریه... خدایا دلم برات گرفته..میدونی چرا؟اخه یعنی چی؟چه معنی میده شما اینقده خوب باشی ها؟من میخوام بدونم واسه چی؟ وقتی من خودم گاهی اوقات دلم از خودم بهم میخوره شما چطوری منو تحمل میکنی ها؟ وقتی من اینقده از دست خودم کلافه میشم که نمیدونم چکار کنم اینقده از خودم حالم بهم میخوره که دوست ندارم حتی 1ثانیه دیگه روی زمین باشم چرا من باید اینقد خوش به حالم بشه بخاطر داشتن تو..وتو اینقده بد به حالت باشه بخاطر من ها؟چرا من اینقده باید مایه اذیت شما بشم ها؟ که فرشته هاتم بهت بگن... ببین خدا ,چرا وقتی از 100بارکار اشتباه کردن 1بارشم که دعوام میکنی باز مهربونتر از مامان بابام میای و نازمو میکشی؟ها؟چرا ؟ مگه شده تاحالا منم بخاطر کارای اشتباهی که انجام دادم؛باعث شدم دلت بگیره بیامو ازت عذر خواهی کنم ها؟بیامو نازتو بخرم؟ چرا وقتی من یه چیزی رو که میخوام ازت تا بهت میگم سریع بدون معطلی بهم میدی ...تازه گاهی اوقات هنوز بهت نگفته فقط تو دلم آرزوشو میکنم بهم میدی ولی تو از من چندتا چیز مگه بیشتر خواستی ها؟ من هرکاری میکنم که اونایی رو که تو میخوای انجام بدم نمیتونم...یه روز ها یه روز نه. از خودم خسته شدم...از خودم بدم میاد..تو چی؟بدت میاد از من؟نمیخوای زجرم بدی؟نمیخوای به حسابم برسی؟هااااااااا؟ میدونم میدونم .آهای خدا میدونم که میگی نه.میگی نه من دوست دارم.تو عزیز منی. خدایا بیا جونمو بگیر وبزار یکی از اینایی که همیشه ناراحتت میکنن کم بشن.... خدایا خفه شدم...کاشکی الان خونه بودم...کاشکی سرکار نبودم تا راحت این بغض قشنگو که این دفعه گویا فقط و فقط واسه تو گرفته نه چیز دیگه ای رو باز کنم. به خودت قسم دوست دارم...ولی نمیدونم چرا اینقده ابله هستم..آخدااااااااا چهارشنبه ۱ مهر ،۱۳۸۸ عسلویه سلام. دیر دیر دیر دیر دیر کردم. زندگی در عسلویه خوب است..کار در عسلویه خوب است. همه چیز در همه جا اگر خوب ببینی خوب است اما تنهایی هممممممم خوب است ولی اذیت میکند. وقتی هست قدرشو نمیدونی.وقتی نیست میگی کاشکی یود. بیا دلم تنگته. الان دلم گرفته فقط دوست داشتم یه چیزی بنویسم که نوشتم...خب دلم میخواست نوشتم ای بابا خب دوست دارم. فعلا یکشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٧ یوزار سیف. فرا رسیدن ایام حزن انگیز محرم الحرام تسلیت باد سلام. میدونم دیر به دیر آپدیت میکنم..اما دوستان اینبار که غریب شدم جای خیلی باحالی غریب شدم واسه خاطر همین دسترسی به اینترنت نداشتم.یعنی تلفن نداشتیم. البت بگم که الان تلفنمون هم وصل شده واگه خدا بخواد قراره اتفاقایی بیفته ومن دائم الآنلاین بشم. خب بگذریم الان اومدم شیراز..یه هیئت کوچیکی داریم تو محله که خیلی عند حاله... امشب مداحمون یه حرف خیلی باحالی زد که سوختمو میسوزم و خواهم سوخت وگر گرفتمو الو گرفتمو گرفتمو گرفتمو گرفتم. دیشب که جمعه بود ویوزار سیف داشت یه عده نیمده بودن مجلس.. فرمودند: اینقد که اهمیت دادی نیای به مجلس تا یوسف پیامبرو ببینی همین اندازه هم اهمیت میدی که گناه نکنی و دل یوسف زهرا(س)را نشکنی.. اینقده که منتظر جمعه ها هستی تا یوسف پبامبر شروع بشه،یک ذره هم به این فکر میکنی که جمعه ها روز آقاست.روز ظهور آقاست. اینقده که شور میزنی که وااای زودی ساعات ١٠ بشه یوسف پیامبرو ببینی یک زره هم میگی غروب اومد ولی یوسف زهرا نیومد؟غروب آومد ولی آقام نیومد؟ من که با این حرف آتیش گرفتم،شماها رو نمیدونم. راستی به وبلاگ یکی از رفقا سر زدم دیدم رو اسم وبلاگ من نوشته لندن ودیگر هیچ. فک نمیکنم همه حرفام در مورد لندن باشه...خیلی خوشم نیومد خلاصه. التماس دعا.. یاحق!
چهارشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٧ زندگی مشترک!!! سلام... فک کنم ١ هفته دیگه بیشتر میشه ٢ماه که ازدواج کردم ولی از ۶٠ روز فقط ١٠ روزش رو باهم بودیم...عجب زندگی هست... هرکی بهمون میرسه میگه خب شما که اینطوری هستید چرا مراسم گرفتید به این زودی.. تازه عروسی کردیم که ٣روز بعدش رفت سرکار شهرستان...مصاحبه اونجا قبول شده بود. خب خداحافطی کردیم ورفت ..مامانش کلی گریه میکرد که تازه عروسی کردید ولی من اصلا رو خودم نمیذاشتم ولی انصافا سخت بود... بعد یه مهمونی دادم واسه دوستای دانشگاهیمون با مراما که خودم آشبزی نکردم ومادرشوهرم که خدا بهش عمر باعزت بده که واقع بعد از اون مامانم اینا رو مهمونی دادم آخه داداشم اینا داشتن میرفتن از ایران ودوست داشتم دور هم باشیم...اونم آبجیم اومد ودرست کرد....عجب کدبانویی هستم من وبالاخره بعد از دوهفته اقا اومدن...من هیچ گلایه ایی نداشت...خداروهم شکر میکردم که تو مصاحبه قبول شد وکار به این خوبی رو گیر آورد...وباز فقط ١هفته بیش هم بودیم که اونم همش مهمونی دادن ورفتن بود. ولی یه مهمونی دادیم که دوستامون بودن...ولی خودم آشبزی کردم..اونا ازم خواستن که خودم آشبزی کنم...وخواهش کردن از هیچکی کمک نگیرم منم نگرفتم.انصافا عالی شده بود خودم باورم نمیشد. وشب جمعه هم یه افطاری دادیم به بچه های هیئت که خونواده هامون رو هم دعوت کردیم که خیلی باحال بود اخه بعد از افطاری یه مراسم توب گرفتیم واسه حضرت زهرا(س)..البته همش تو بارکینگ بود چون خونه آبارتمان هست وجا نبود.. به قول بچه ها گودبای بارتی...اخه من یک شنبه داشتم میومدم لندن واقا هم داشتن میرفتم سرکار...(دوهفته کار و١هفته رست)..این ١هفته ایی هم که اومده بود,اومده بود رست یعنی. فرداش باهاش خداحافظی کردم رفت سرکار شهرستان...منم ساکمو بستمو فرداش اومدم بحرین وبعد هم لندن... مادرشوهرم هم فقط گریه میکرد وازم خواهش میکرد زود برگردم.. والان دوهفتس اینجام وتا ۵شنبه هفته آینده اینجا هستم وجمعه میرم ایران که فقط جمعه شب با همیم وباز اون فرداش میره سرکار ومن باز تنهام عجب زندگی باحالی...البته بعد از اون فک کنم اوکی بشیم چون شرکت اونجا بهمون خونه خوبی داده و این خونه رو میدیم اجاره ومیریم که دیگه باهم باشیم...البته باز تابستون من بر میگردم لندن...عجب زندگی... ولی من هیج ناشکر نیستم وخدارو شکر. خب این شبا دعا یادتون نره.. یاحق شنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٧ دوباره غربت!!! سلام. دوباره بعد 1هفته میرم دیار غربت از همین حالا استرس گرفتتم...ایییییییش خستم شد. چقد دوست داشتم ماه رمضون اینجا باشم ولی حیف... خیلی دعام کنید همه شبا به خصوص شبای قدر... تا بعد... یاحق!!! چهارشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٧ زجاده های خطربوی یال می آید:گفتم میای بریم شاهچراغ،گفت جلسه دارم نمیتونم..اگر جلسه زود تموم شد باشه،بعد از چند دقیقه باز زنگ زدم دیدم گوشیش خاموشه. ********** زجاده های خطر بوی یال می آید سهشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥ محرم!! سلام. اومدم بگم اونايی که ايران نيسن جاشون خاليه..امسال ماه محرم تو ايران وای نميدونيد چه حاليه. واسه اولين شب محرم که ديدم تو حسينيه نشستم ودارم به سخنرانی آقا سيد گوش ميدم هنوز باورم نميشد بازم ايرانم ومحرمم رو تو حسينيه سيد الشهدا عزاداری ميکنم. خيلی خوشحال بودم وهمش داشتم به دوستم که حالا اونطرف آب هستن فکر ميکردم. به بچه هايی که از پالتاک مراسم رو داشتن به طور مستقيم گوش ميدادن...واسه همشون دعا کردم. وقتی رسيدم خونه،بلند داد زدم خداجونم شککککککککککککککرت که اينجام.آبجيم گفت خل شدی؟چته؟ گفتم آره،نميتونست درکم کنه...ولی وقتی واسش گفتم که غربت چيه وما اونجا چطوری عزاداری ميکرديم،بغض گلوشو گرفت. نميدونيد چقدر بو محرم مياد اينجا.اکثر مغازه ها پرچم مشکی يا حسين(ع)زدند جلو مغازشون و نوار مداحی گذاشتن،تاکسيا هم همينطور.اکثرا لباس مشکی به تن دارند. صدای يا حسين حسين هيئت ها بلند شده،تو خيابونا دور ميزنن وزنجير ميزنن.امام حسين(ع)از همشون قبول کنه انشاالله. خدا جونم شکرت که محرم زنده هستم وواسه حسينت(ع) دارم عزاداری ميکنم. جا همه اونايی که نيسن خاليه.به يادتونم. راستی اينم عکس خواهرزاده ام هست..سه سالش هست.مليکا خانم.
قربون همتون...التماس دعا..ياحق |
