زجاده های خطربوی یال می آید:

گفتم میای بریم شاهچراغ،گفت جلسه دارم نمیتونم..اگر جلسه زود تموم شد باشه،بعد از چند دقیقه باز زنگ زدم دیدم گوشیش خاموشه.
بلند شدم برم طرف حسینیه..نرسیده به در که اون صدای مهیب وشنیدم.
شوک بهم وارد شده بود..عموم زنگ زد سریع که بیا بیرون از حسینیه میگن بمب گذاشتن.گفتم من نرفتم
فقط نگاه میکردم داشتم دیوونه میشدم..وقتی یکم آروم شدم رفتم طرف بچه ها..دوستامو دیدم،همه تقریبا خوب بودن ولی چشماشون قرمز بود وچادرشون خاکی.وقتی میگفتم چی شد فقط سرشن تکون میدادن اشک میریختن ومیگفتن نمیدونم
اصلا مامان بابام یادم نبودن که شاید نگرانم بشن..
عصر بهم گفتن بیا بریم خونه خاله،گفتم نه میخوام برم شاهچراغ(ع)،دوستام مشهد بودند،یکیشون هم همون شنبه داشت میرفت مدینه.
فقط نگاه میکردم ودنبال بچه ها میگشتم،یکی گریه میکردو میگفت وای داداشم،یکی از بچه ها عقد بود  نشسته بود رو خاکا وتندتند نفس میزدو میگفت مامان مامان..دنبال شوهرش میگشت..موبایلش زنگ زد خودش بود،گویا گفته بود سالمم،با لبخندی که رو لبای لرزونش اومد گفت شکــــــــــــر وشروع کرد به گریه کردن..این میون پسر۱۲ساله ایی بود که میدوید طرف حسینیه..اومدن جلوشو بگیرن گفت ولم کنید آبجیم داخله وگریه!،یکی میگفت فلانی آبجیمو ندیدی؟همینکه میگفتی نه،میگفت یازهرا(س)!!
خلاصه هرکی دنبال یه عزیزی بود..دیدم موبایلم زنگ خورد برادر شوهرم بود،سالمی؟آره،به مامانت اینا زنگ بزن
نمیگرفت،یواش یواش هاج وواج داشتم میرفتم سرخیابون آقایی...هرکاری کردم نمیگرفت...رسیدم فلکه معلم...دیدم پشت سرهم دارن زنگ میزنن،سالمی سالمی سالمی ؟زنگ زد گفت خوبیییییییی؟گفتم آره...گفت ای بابا تو که کشتی همه رو.خندیدم
از معلم تاهمت میدویدم..تامامان اینا زنگ زدند،باگریه مامانم میگفت مرضی مرضی..گفتم جانم
وقتی رسیدم خونه بابام درحالو باز کرد منو که دید با گریه گفت کشتیمون بابا...تاحالا بابام رواینطوری ندیده بودم بغلم کرده بودند با مامان وفقط شکر شکر میگفتن وگریه...دیگه طاقت نیوردم
بعد که آروم شدن گفتم نمیدونستم اینقد عزیزم براتون باز بابام گریه کرد گفت نذر کردم که چیزت نشده باشه..خندیدم گفتم ای بابا افتادید تو خرج بادمجون بم که آفت نداره باز گریه...داشتم داغون میشدم..نمتونستم بخوابم.همش فکرم پیش بچه ها بود..از اونروز تاحالا این بغض داغونم کرده..گلوم درد گرفته
تا میای اشک بریزی مامان از من زودتر شروع میکنه ومیگه مامان آروم باشه...از روزی که تشیع شدن،همش دلم تو گلزار...همون عصر سه شنبه گفتم منو میبری گلزار،گفت نه،امروز رفتم دانشگاه تا دور باشم از جو خونه،تو سرویس دانشگاه داشتم به شب اول بچه ها فکر میکردم؟بچه ها کی اومد بالا سرتون؟
نجمه،سرت رو گذاشتی تو دامن مادرم زهرا.(س).اههههههههههههه اینجا هم نمیشه کاری کرد تا حاا این بغض داره خفم میکنه..بازعصری یکی از آرزوهام بود برم گلزار اما اصلا نمیشد حرفش زد...فقط منتظرم کی فردا میشه ۵شنبه تا برم..20.gif
خیلی دارم حرف میزنم ولی دلممممم پره..کاشکی کاشکی کاشکی .......

**********

زجاده های خطر بوی یال می آید
کسی از آنسوی مرزمحال می آید
 
صدای کیست؟خدایادرست می شنوم؟
دوباره بوی صدای بلال می آید
 
ز بس فرشته به تشییع
لاله آمدو رفت
صدای مبهم برخورد بال می آید
 
مپرس از دل خود:
لاله ها چرا رفتند؟
که بوی کافری از این سوال می آید
 
بیا وراست بگوِِِ،چیست مذهبت؟ای
عشق!
که خون
لاله به چشمت حلال می آید
 
به لحظه لحظه ی این روزهای
سرخ قسم
که بوی
سبزترین فصل سال می آید!!!

/ 4 نظر / 23 بازدید
مشکات۱۲۸

[گریه]

مسعود

سلام .. خیلی ناراحت شدم از این خبر ..وقتی اومدم توی وبلاگت ... خدا رو شکر سالم هستی واسمون دعا کن .... به همه سلام برسون